مشاوره مدیریت و مشاوره ایزو

و ساعت یکشنبه بود

0

و ساعت یکشنبه بود

می خواستم برای تو از باغ هایی بگویم که در عمر ما رخ نداد. وهم و فال قهوه و شادی زودهنگام ما که به سرعت مبدل به خاکستر شد، ما مانده بودیم و سفره ای بی نان، قلبی که با احتیاط می تپید. برای ما کسی صبحانه ای را آماده نکرد. با گل های نرگس پژمرده در زمستان سلوکی داشتیم که می توانست به اشک های تو پایان دهد و چای سرد را گرم کند.

ما از کجا آمده بودیم؟ در سراسر روز از هم می پرسیدیم ساعت چند است، کی غروب می شود غروب که می شد در سراسر شب از هم می پرسیدیم کی صبح می شود، صبح تکه نانی بود. لباسی که در ناامیدی ما بر طناب رخت خشک می شد. ما فقط از خوابهایمان توقع معجزه داشتیم ، گاهی پس از خواب به عشق و حسرت مسلح می شدیم اما زمانش کوتاه بود تا به پایان کوچه نگاه می کردیم عمرش بسر آمده بود، حتی اسبان سفید در آفتاب ما دوتن را فراموش کرده بودند، از پشت پنجره صدای پسران را می شنیدیم که ناشتا به مدرسه می رفتند.

روزی معجزه ای رخ داد. ابرها ما را یاری کردند که پرده های اتاق را کنار بزنیم، کبوتری تخم را می شکست که پا به جهان بگذارد، کدام جهان؟ روزی سپری شد و جوابی برای کبوتر و خودم و تو نیافتم .

روزی برای تو خواهم گفت / احمدرضا احمدی / نشر ثالث

Leave A Reply

Your email address will not be published.

2 × یک =