۴۰ داستان تابآوری فردی
💎 ۴۰ داستان تابآوری فردی 💎
*۱- در هدفگذاری منعطف باشید.*
ارنست شکلتون در سال ۱۹۱۴ سفری را به جنوبگان آغاز کرد سفری برای عبور و اکتشاف اما در اثر برخورد به یخ کشتی آسیب دید و او هرگز به هدف اصلیاش یعنی عبور از جنوبگان و سفر اکتشافی نرسید.
تصمیمات او درباره الهامبخشی به افراد و حفظ نظم زندگی روزمره و روتینها در شرایط بحرانی و تقسیم منابع و مدیریت تنشهای روانی، نشان داد که یک رهبر واقعی حتی در شکست نیز میتواند پیروز باشد. همین توانایی بود که سبب شد شکلتون بدون از دست دادن حتی یک نفر، همه ۲۸ نفر گروهش را پس از دو سال به سلامت بازگرداند.
با این حال، تاریخ او را قهرمان میداند. دلیل این امر نگاه متفاوت به مفهوم پیروزی است. در ماجرای شکلتون، نجات جان همراهان ارزشمندتر از ثبت رکورد جغرافیایی بود. این تفاوت نشان میدهد که در عصر قهرمانان قطبنوردی، تنها رسیدن به مقصد و یا حتی اکتشاف اهمیت نداشت، بلکه چگونگی مواجهه با بحرانها و تصمیمات انسانی رهبران معیار قضاوت هستند.
او اکنون یک رهبر تابآوری است زیرا شجاعت تغییر هدف را داشت و به جای یک قربانی شکست خورده تصمیم گرفت در میانه یک بحران یک ناجی قهرمان باشد.
🎯 افراد معمولی بر هدف متمرکز میشوند اما افراد تابآور شجاعت قربانی کردن اهداف را بر سر ارزش و معنا و بقا و غایت و چیزی برتر از هدفها دارند.
۲- روتین داشته باشید.
یک ماجرای کمتر شنیدهشده هست که بهزیبایی نشان میدهد چطور روتین روزانه میتواند با افزایش تابآوری انسان را در شرایط سخت نجات دهد. این داستان درباره اِدی جاکو (مرد خوشحال دنیا) است؛ مردی که دو اردوگاه مرگ نازیها را زنده پشت سر گذاشت.
ادی جاکو (Eddie Jaku) در دوران جنگ جهانی دوم به اردوگاههای آشوویتس و بوخنوالد فرستاده شد. او بارها تا لب مرگ رفت، اما چیزی که خودش «راز زندهماندن»ش مینامد، برای خیلیها شگفتآور است.
او فهمید که بینظمی باعث فروپاشی میشود . در اردوگاه، هر چه بیشتر نظم روزانه را از دست میدادی، بیشتر شبیه زندانیهای شکسته میشدی: دیر بیدار میشدی، غذا را از دست میدادی، لباسهایت خشک نمیشد، در سرما ضعیف میشدی، و این یعنی مرگ نزدیکتر.
ادی متوجه شد:
«اگر روتین نداشته باشم، من هم مثل بسیاری دیگر فرو میپاشم. »
او در آن جهنم روتینی کوچک اما نجاتبخش ساخت—حتی در شرایطی که هیچ کنترلی نداشت:
• صبحها پیش از بیدارباش بیدار میشد تا بتواند بدنش را گرم کند
• لباسهایش را هر شب تمیز میکرد، حتی با یک قطره آب
• هر روز یک فعالیت کوچک مشخص داشت: مراقبت از کفشها
• شبها یک جمله مثبت برای خود تکرار میکرد: «فردا هم باید زنده بمانم»
این کارها قدرت ظاهری زیادی نداشتند، اما به او احساس مالکیت بر زندگی میدادند. روتین، منبع هویت و معنا شد در محیطی که زندانیها را بیهویت میکردند، همین روتین ثابت به او حس میداد که هنوز «خودش» است. او بعدها گفت:
«روتین من را تبدیل به انسان نگه داشت، نه یک شماره.»
یک روش برای تابآوری و توسعه فردی ساختن «روتین» است. بدون اینکه سختش کنید یک یا چند روتین را تعریف کنید که هر روز انجام میدهید. .به کارهایی که هر روز انحام میدهیم یعنی در هر ۲۴ ساعت آلتراداین (Ultradian) انجام میشود روتین میگویند. تاثیر روتینها در شکل دادن به مسیر عصبی و ایجاد عادتهای مثبت بسیار بالاست.
در داستان شکلتون هم او به عنوان یک رهبر بحران افراد را به انجام روتینها و کارهای روزمره و ورزش کردن و مسابقه دادن با سگها واداشت تا ذهن آنها را بر زندگی متمرکز نگه دارد. حتی در قایقی که دو هفته در سختترین شرایط پنج نفر در آن بودند برای نوشیدنی گرم زمان مشخص کرده بود!
ادی بعدها یکی از مسنترین بازماندگان هولوکاست شد و کتاب «مرد خوشحال دنیا» را نوشت. او بارها تأکید میکرد:
🎯 «تابآوری نه با کارهای بزرگ، بلکه با کارهای کوچک اما تکرارشوندهای (روتینها) که در روزهای سخت انجام میدهیم ساخته میشود.»
۳- بر چیزهای قابل تغییر تمرکز کنید.
جیمز استاکدیل، در سال ۱۹۶۵ هنگام یک مأموریت بر فراز ویتنام شمالی هواپیمایش هدف قرار گرفت. لحظهای پیش از برخورد، او فهمید که باید بیرون بپرد. در همان چند ثانیه سقوط، بهگفته خودش، فقط یک فکر داشت:
«این همان لحظهای است که زندگیام از این به بعد با گذشتهام جدا میشود.»
او فرود آمد، اسیر مردم محلی شد، کتک خورد، و در نهایت به بدنامترین زندان ویتنام منتقل شد: هِلِفر — هانوی هیلتون.
استاکدیل ۷ سال و نیم اسیر بود؛ از این مدت ۴ سال را در سلول انفرادی گذراند. بارها شکنجه شد. پاهایش جوری آسیب دید که تا پایان عمر درست بهبود پیدا نکرد.
اما بخش مهم داستان این است که او در همان روزهای اول تصمیم گرفت:
«من رهبر اسیرها هستم. وظیفهام این است که خواهم ایستاد، حتی اگر هزینهاش زندگیام باشد.»
ویتنامیها میخواستند از او برای تبلیغات استفاده کنند؛ یک افسر ارشد، خوشظاهر، تحصیلکرده کالج دریایی. او را مجبور میکردند مقابل دوربین لبخند بزند و نشان دهند اسیرها خوشحالاند.
او از این بیزار بود. برای اینکه نشان دهد همکاری نمیکند، کارهایی کرد که جسارتش افسانه شد:
– صورتش را با تیغ برید تا برای فیلمبرداری «قابلاستفاده» نباشد.
– وقتی صورتش را پوشاندند، خودش را به کف سلول کوبید تا جراحاتش واضح بماند.
– بارها اجازه نداد اسیران جوانتر بهخاطر او شکنجه شوند؛ خودش مسئولیت میپذیرفت.
در شرایطی که حتی حرف زدن با سلولی کناری جرم بود، استاکدیل شبکهای از ارتباط پنهانی با ضربههای کدگذاریشده روی دیوار ساخت؛ چیزی شبیه تلگراف (Tap Code).با این سیستم:
– دستورهای اخلاقی به اسرا میداد.
– درباره مقاومت سازمانیافته تصمیمگیری میکرد
– به افراد روحیه میداد.
– از فروپاشی روانی آنها جلوگیری میکرد.
استاکدیل در خاطراتش مینویسد که بارها لحظههایی بوده که میخواسته پایان بدهد. اما هر بار به این فکر اتکا میکرد:
«در نهایت این ماجرا را تعریف خواهم کرد. باید انسان بمانم و از اینجا بیرون بروم.»
این باور کور نبود؛ ترکیبی بود از:
– دیدن واقعیت سخت
– تحمل درد اکنون
– و اطمینان به پیروزی نهایی
این همان چیزی است که بعدها شد: پارادوکس استاکدیل:
«تو باید در نهایت ایمان داشته باشی که موفق میشوی، اما در عین حال با واقعیات سخت امروز روبهرو شوی.»
در سال ۱۹۷۳، پس از توافق صلح پاریس، استاکدیل و دیگر اسیران آزاد شدند. وقتی از هواپیما پیاده شد، همسرش او را تقریباً نشناخت: لاغر، ضعیف، با چهرهای تکیده و بدنی آسیبدیده. اما ذهن و ارادهاش محکمتر از همیشه بود.
او به نیروی دریایی بازگشت، مدال افتخار گرفت، سپس استاد فلسفه اخلاق و رهبری شد. تجربهاش بعدها توسط جیم کالینز در کتاب «از خوب به عالی» معرفی شد و به یک مفهوم جهانی تبدیل شد. اخیرا هم کتاب «عشق به سرنوشت» را خواندم که در آنجا هم به عنوان یک رواقیاندیش معرفی شده بود.
داستان استاکدیل داستان «خوشبینی کور» نیست؛ داستان مردی است که بهترین امید را همراه با سختترین حقیقتها نگه داشت.
او خودش میگفت:
«آنهایی که زنده نماندند، خوشبینهای تقویمی بودند. آنهایی که میگفتند کریسمس آزاد میشویم… بعد میگفتند عید پاک… بعد تابستان… و امیدشان شکست.»
اما او هرگز تاریخ نمیداد. فقط میگفت: «نمیدانم چه زمانی… اما در نهایت پیروز میشوم.»
چون روی ذهن، رفتار، اخلاق و انسجام گروه کنترل داشت. روی آزادی یا زمان رها شدن نه.
🎯 انسانهای تابآور تمایز قایل میشوند بین چیزهایی که در حوزه عاملیت آنهاست و میتوانند در آن تغییر ایجاد کنند و چیزهایی که در آن نمیتوانند تغییر ایجاد کنند و بر چیزهایی که در حوزه تغییر آنهاست متمرکز میشوند.
✍️ منبع: تاب و توان، دکتر مهدی رفتاری
@drraftari
